عبد الله الأنصاري الهروي

39

مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى

الهى ! گهى به خود نگرم گويم از من زارتر كيست ؟ گهى به تو نگرم گويم از من بزرگوارتر كيست ؟ گاهى كه به طينت خود افتد نظرم * گويم كه من از هر چه به عالم بترم چون از صفت خويشتن اندر گذرم * از عرش همى به خويشتن در نگرم همه آتشها تن سوزد و آتش دوستى جان ، به آتش جانسوز شكيبايى نتوان . گر بسوزد گو بسوزد ور نوازد گو نواز * عاشق آن به كو ميان آب و آتش در بود در دوستى غيرت از باب است و هر دل در آن دوستى و غيرت نيست خراب است . اى سزاى كرم و نوازنده عالم ، نه با وصل تواند و هست نه به ياد تو غم ، خصمى و شفيعى و گواهى و حكم ، هرگز بينما نفسى با مهر تو بهم ، آزاد شده زبند وجود و عدم ، در مجلس انس قدح شادى بر دست نهاده دمادم ؟ الهى ! پسنديدگان ترا به تو جستند : بپيوستند ، ناپسنديدگان ترا به خود جستند : بگستند ، نه او كه پيوست به شكر رسيد ، نه او كه گسست به عذر رسيد ! اى برساننده در خود و رساننده به خود برسانم كه كس نرسيد به خود . اى راه ترا دليل دردى * فردى تو و آشنات فردى الهى ! اين همه نواخت از تو بهره ماست ، كه در هر نفسى چندين سوز و نور عنايت تو پيداست ، چون تو مولى كراست ؟ و چون تو دوست كجاست ؟ و به آن صفت كه تويى جز اين نه رواست ، اين همه